پاسخ هوش مصنوعی جستجوگر شریف در نقد منصفانه در پاسخ به پرسش ویژگیهای داستان یاس مادر
یاس مادر داستان - ادبیات
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام
وقت آماده شدن یک نگاهی به آئینه انداخت و با خود گفت: حال و هوایم مه آلود است، مادر گفت: زهرا جان چرا ناراحت هستی؟ زهرا گفت: روزگار است دیگر، یک روز گرفته ای، یک روز خندان، مادر زهرا گفت: این ما هستیم که باید امروز و فردا ها را بسازیم، اما برای سازندگی اول باید خود را بر اساس رضایت مندی خداوند میزان نمائیم، زهرا گفت: آره مادر، همان طور هست که شما می گوئید، زهرا مادرش را بوسید و کیفش را برداشت و به طرف مدرسه رفت، وقتی که زهرا وارد مدرسه شد، گرد و غباری حیاط مدرسه را پر کرده بود، درست نمی توانست جلویش را ببیند، از کنار هیاهوی بازی بچه ها رد شد، از پلکان مدرسه بالا رفت، هنوز هفت پله مانده بود، که فرزانه را دید که چمباتمه زده؛ با خودش گفت: چی شده ؟! آخه چرا فرزانه اهمیتی به آمدنم نمی دهد، دستش را روی شانۀ فرزانه گذاشت و گفت: فرزانه، منم زهرا، اما فرزانه مبهوت توی فکر بود. زهرا کنار فرزانه نشست و با تعجب گفت: چی شده؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ فرزانه نگاهی به پائین انداخت و دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت: یک دفعه دلم ریخت، مثل اینکه اتفاقی افتاده باشد، زهرا آهسته گفت: عجیبه! من هم امروز که صبح از خواب بیدار شدم، چنین حالی داشتم، فرزانه گفت: دیشب در مورد برادرم محمودرضا خواب عجیبی دیدم. صدای زنگ مدرسه آنها را از جا بلند کرد و با هم به طرف کلاس رفتند، زهرا در حالی که می خواست فرزانه را از نگرانی در بیاورد، به فرزانه گفت: فکرش را نکن، چیزی نیست. آدمی یک روز خوش هست ، یک روز ناخوش هست، روزگار خوبیش به این هست که می گذرد.
مبصر کلاس وقت ورود خانم معلم، برپا و برجا گفت، زنگ انشاء بود، موضوع انشاء ویژگیهای قرآن بود، خانم معلم بعد از باز کردن دفتر کلاس فرزانه را صدا کرد، فرزانه دفتر انشائش را بلند کرد و با خود برد که انشائش را بخواند و با اینکه نگران بود اما سعی می کرد با روحیه متن انشائش را بخو اند: بسم الله الرحمن الرحیم قرآن سرچشمۀ علوم اسلامی، مردم را به استوارترین طریق هدایت می نماید و در آن علم آینده و حدیث گذشته و احکام شریعت و حقایق حکمت است و موجب وعظ و اندرز و تذکر حقایق است. از جمله ویژگیهای مهم قرآن عبارت است از جامعیت قرآن در برخورداری از اصول و مبانی اعتقادی و راهبردها و راهکارهای مورد نیاز زندگی جامعۀ بشری می باشد و همچنین از دیگر ویژگیهای قرآن بی نقص بودنش می باشد، ویژگیهای دیگر قرآن عبارت است از: فهم آسان، مثالهای روشن، به روز بودن، وهدایتگری قرآن می باشد و در بیانی دیگر قرآن بیان کنندۀ احکام شریعت، واسطۀ حکم میان مردم می باشد. قرآن پندگوئیست که فریب ندهد و اتمام حجت است بر بندگان تا بهترین روش را برای زندگی بر گزینند و تا بدانند که تنها و بیهوده رها نشده اند، آنگاه که با تدبر در مفاهیم قرآن حق را از باطل باز شناسند … در حالی که معلم نمره زیر انشاء فرزانه و دفتر کلاس، می نوشت، در تائید مطالب انشاء فرزانه گفت: به شرطی که عزیزانم هر روز وقتی اختصاص دهند و آیاتی از قرآن را بخوانند و در بارۀ آن تفکر و تدبر کنند و اگر بتوانند در رابطه با تفسیر و ترجمه و شآن نزول کتابها و آیات و روایاتی که از معصومین سلام الله علیهم در موردآیات هست، تحقیق نمایند. توی کلاس درس فرزانه سعی می کرد با حال و هوایی که داشت، با درس و معلم کنار بیاید، اما لحظات آخر کلاس، چند خطی برای زهرا نوشت تا او را از حدسی که در رابطه با شوری که در دلش افتاده، با خبر سازد، و بعد نوشته را جلوی روی زهرا گذاشت، زهرا هم که بدش نمی آمد، که بداند فرزانه چی توی دلش می گذرد، با دقت نوشته را خواند، دید که فرزانه نوشته: محمودرضا ی عزیز، رفتار متینت، نگاه مهربانت و آوای داوودیت از نظرم محو نمی شود. محمودرضا ی عزیز قبای نور بر قامت رعنایت مبارک باد. در حالیکه زهرا زیر چشمی معلم را نگاه می کرد تا متوجه یادداشت نگاریش نشوند، برای دوستش فرزانه نوشت: مگر کسی چیزی گفته که اینطوری نوشته ای؟! فرزانه نوشت: کمی صبر کن، چند روز دیگه همه چیز مشخص می شود.
در زنگهای تفریح، فرزانه کمی از خوابش را برای زهرا تعریف نمود، گفت خوابی بسیار رویائی بود، زنگ خانه که شد، زهرا و فرزانه با هم راهی خانه شدند. گرفتگی فرزانه حسابی، زهرا را کلافه می کرد و از طرف دیگه بین خودش و فرزانه احساس غمی مشترک داشت ولی بالاخره دست به بازوی فرزانه زد و به فرزانه گفت: بابا چیه؟ مثل اینکه کشتیت غرق شده ؟ عاقبت همۀ ما همین هست، یکی زودتر ، یکی دیرتر آنها که رفتند کاری حسینی کردند، و هر دو با هم زمزمه کردند، آنهائی که ماندند باید کاری زینبی کنند، زهرا ادامه داد خوش به حال شهدا که با عزت و سربلندی عازم دیار باقی می شوند، این که دیگه غصه نداره . فرزانه گفت: آخه تو عجب دوستی هستی ؟! چه جوری می تونی اینطور ی بگوئی؟ من با اینکه محمودرضا این آخرا سعی داشت ما را، برای رفتنش آماده نماید، به زبون آوردن این جمله ها برایم خیلی مشکل هست. زهرا که سعی داشت فرزانه را از کلافگی در آورد،گفت: نگاه کن فرزانه، می دانم که روبرو شدن با اینطور مسئله ای خیلی سخت هست، اما این هم می دانم که از واقعیت هم نمی شود فرار کرد، در ضمن یک هفته دیگه امتحانات نهایی شروع می شود، نمی شود، که یک سالت را خراب کنی، تازه محمودرضا اگر هم شهید شده باشد، اینطور که تو از خوبیهایش تعریف کرده ای، هیچوقت به ناراحتی شما راضی نیست. فرزانه گفت: آره همینطور هست که می گوئی، بخصوص که اگر اتفاقی برای محمودرضا افتاده باشد، می دانم عکس العملم خیلی برایش مهم هست، خب اصلا باید با قضیه یک جوری دیگر مواجه شوم. زهرا با تبسمی گفت: پس قرارمان باشد برای روز چهارشنبه خانۀ شما، پس به هم قول بدهیم که تا چهارشنبه درسها را، خوب دوره کنیم. دستهای هم رو گرفتند و سه بار باهم گفتند: قول قول قول، آدم هست و قولش، بعد هر دو باهم خندیدند، با هم خداحافظی کردند و از هم جداشدند . با دوره کردن درسها این سه روز خیلی زود گذشت.
پنج ساعت بودکه سحردر گوش روز اذان خوانده بود، برای دورۀ درسها زهرا از مادرش اجازه گرفت و به طرف خانه فرزانه راه افتاد، توی راه به حرفهای پس پریروز فرزانه فکر می کردکه خودش را جلوی در خانۀ فرزانه دید. دکمۀ زنگ را فشار داد و فرزانه در را با همان شور و نشاط همیشگی باز کرد و جلوی درظاهر شد. هر دو دوست احوالپرسی گرمی کردند. زهرا به خودش گفت: شاید از محمودرضا خبردار شده اند و خیال فرزانه حسابی راحت شده، باز هم شده همان فرزانۀ همیشگی. بعد از حال و احوالپرسی با مادر فرزانه، با هم سراغ کتابها رفتند و مشغول تمرین شدند. دو ساعت از دورۀ درسها نگذشته بودکه مادر فرزانه به سراغ دخترها رفت و گفت: می روم یک خریدی داشته باشم برای خانه، حواست به غذا باشد ته نگیرد و خداحافظی کرد و رفت.
چهارده دقیقه نگذشته بودکه زنگ خانه به صدا درآمد. فرزانه گفت: نباید مادرم باشد، پدرم هم که سر کارهست، بروم ببینم کی هست و پا شد و روسریش را برداشت سرش نمود و چادر گل گلیش را سر کرد و به زهرا گفت: پاشو بیا با هم برویم در را باز کنیم. صورت فرزانه پر از دلشوره بود، از همان لحظه ای که نگرانش بود. زهرا متعجب از حرف دوستش، پا شد و با او به جلوی در خانه رفت، فرزانه در را باز کرد. دو افسر بودند، یکی از افسرها گفت اینجا منزل آقای محمدی هست؟ فرزانه با هیجان گفت: بله آقا. دو افسر به هم نگاه کردند و یکی از آنها گفت: شما کسی در جبهه دارید؟ فرزانه گفت: مگر چطور؟ دیگری با کمی مکث گفت، می خواستم بگویم که، می خواستم بگویم که، مثل اینکه زبونش بند آمده بود و نمی توانست حرفش را به زبان بیاورد، فرزانه گفت : چی شده ؟؟! چقدر این پا و اون پا می کنید؟ خب بگوئید چی شده. اما وقتی دید که آنها چیزی نمی گویند، ادامه داد: محمودرضا !! محمودرضا شهید شده ؟؟ یک چیزی بگوئید.
دو افسر، یکه ای خوردند رنگ از صورتشان پرید و در حالی که سرشان را پائین انداخته بودند، یک چند قدم عقب رفتند و با این پا و اون پا کردن سعی داشتند، خودشان را برای گفتن خبرآماده کنند، بلأخره با تاثر گفتند، به پدر و مادرتان بگوئید، امروز ساعت چهار بیایند پادگان و عذرخواهی کردند وسریع دور شدند. فرزانه در را بست و به چارچوب در تکیه داد و به آسمان نگاهی کرد و گفت: ما همه از خدائیم و بسوی خدا باز می گردیم و در حالی که سعی می کرد، ناراحتیش را پنهان نماید، خود را مشغول مرتب کردن گلهای باغچۀ حیاط کرد، اما قل قل دلشوره چگونگی اطلاع دادن خبر شهادت محمودرضا به پدر و مادر، در صورت فرزانه مشهود بود، که آهسته با بغض گفت: چه طوری به بابا و مامان این خبر را بدهم؟ که زنگ خانه باز به صدا درآمد، این دفعه زهرا جلو رفت و در را باز کرد. مادر فرزانه بود، سلام کردند و کیسه ها ی خرید رو از مادر گرفتند و به آشپزخانه بردند، فرزانه و زهرا با تعجب اسامی اجناسی که مادر فرزانه خریده بود را در ذهنشان مرور می کردند: شیشۀ گلاب، بستۀ عود و شمع و آرد و میوه و خرما، با گذاشتن کیسه ها توی آشپزخانه، مادر فرزانه گلدان بزرگی به فرزانه داد و گفت: یک دسته گل از باغچه بچینید. وقتی زهرا و فرزانه پای باغچه نشسته بودند تا از باغچه گل بچینند، زهرا که به دنبال فرصت بود به فرزانه گفت: حالا چطوری می خواهی به مادرت خبر را بدهی؟
فرزانه گفت: سعی می کنم، مقدمه چینی کنم، اما مثل اینکه..، که زهرا توی حرف فرزانه پرید و گفت: تو هم از دیدن خرما، شیشۀ گلاب و بسته های آرد و شمع و عود، حدسهایی زده ایی؟؟! اینطور نیست؟ فرزانه گفت: آره همینطوره، مثل اینکه مامان از قضیه خبر داره، که یکدفعه مادر فرزانه کنار پنجره اتاق آمد وگفت: فرزانه عزیزم، از گلهای یاس هم چند شاخه بچین. فرزانه و زهرا با تعجب به هم نگاه کردند و به طرف درخت گل یاس رفتند، درخت یاس، شاخه های پر از یاس، حسابی سر بزیر شده بود، فرزانه در حالیکه چند شاخه از گل یاس را می چید، گفت: این درخت توی این وقت سال از سالهای قبل پر پیمانه ترشده، مثل اینکه این درخت هم خودش را برای اینطور موقعی آماده کرده، حالا به مامانم بگویم، به بابا چه طور بگویم که ناراحتی قلبی داره؟ زهرا گفت: از خدا کمک بخواه، از لوله شیر کنار حوض حیاط، گلدان را آب کردند و در حالیکه تاپ تاپ قلبهایشان را می شنیدند، فرزانه گفت: فقط خدا کند مامان و بابا از شنیدن این خبر سکته نکنند، زهرا با ناراحتی سری تکان داد و گفت: انشاء الله که اتفاق بدی نمی افتد و رو به آسمان کرد و گفت: خدای عزیز و مهربان، لطفی کن و به آقا و خانم محمدی یک صبر زیبائی بده، فدای بزرگیت بشوم خدای عزیزم و بعد فرزانه و زهرا چند دقیقه به هم نگاه کردند و در حالی که در فکر بود، رفتند تا گلدان گل را به مادر بدهند، وقتی وارد راهروی خانه شدند، مادر فرزانه جلو آمد و گفت: به به! چه گلدان قشنگی شد؟ و در حالیکه گلدان را روی طاقچۀ اتاق می گذاشت، ادامه داد، چقدر خوش ذوق گلها را چیدید، می دانم که محمودرضا، خیلی دوست دارد. فرزانه گفت: مامان مگر شما با خیر شده اید؟ مادر فرزانه در حالیکه گل آرایی گلدان را کامل می کرد، گفت: مگر خبری شده ؟ کسی خبری از محمود رضا آورده؟ فرزانه و زهرا سر به زیر انداختند و اشک ریختند، مادر فرزانه دخترها را در آغوش گرفت و گفت: پدر، مادرها قلبهایشان با قلب فرزندانشان می تپد و دوری و نزدیکی فرزندانشان را خوب احساس می کنند، و بوی یاس آنها را خوب می شناسند، حالا شما بگوئید، من که بیرون رفته بودم چه خبری از محمودرضا آوردند، فرزانه در حالیکه اشکهایش را پاک می کرد، گفت: آره مامان، دو تا افسر آمده بودند،گفتند: پدر و مادرت بیایند پادگان، حتما محمودرضا را آورده اند وگرنه چرا گفتند: شما باید بیائید؟! فرزانه طاقتش طاق شد، سخت بلند بلند گریه کرد و مادر فرزانه، در حالیکه دست نوازش بر سر دخترش می کشید و گفت: دیشب محمودرضا به خوابم آمد و گفت: مامان فردا می آئی به دیدنم از سفر کربلا آمده ام: گفتم، مگر کجائید؟ گفت: مهمان حضرت زهرا(سلام الله علیها) هستم و بعد، مثل اینکه آمده بودند دنبالش، خداحافظی کرد و رفت. فرزانه گریه امانش نمی داد و زهرا با اینکه با صحبتهای مادر فرزانه آرام شده بود، متحیر از خواب مادر فرزانه بود. مادر فرزانه در حالیکه دخترش را آرام می کرد گفت: دخترم، محمودرضا برای سربلندی میهنش با دشمنان جنگید و دهها رزمنده ای که برای حفظ وطنشان و پاسداری از حریم اسلام، در برابر دشمنان مردانه جنگیدند، همه رفتند تا مردم در آسایش باشند و مملکت اسلامی سربلند بماند، حالا دیگر نوبت ما هست که راه آنها را ادامه بدهیم. بعد مادر فرزانه سجاده ای پهن کرد و رو به قبله ایستاد و دستانش را رو به آسمان گرفت و گفت: خدایا، فرزندم محمودرضای عزیزم را از ما بپذیر و به سجده رفت و گفت: اللهم لک الحمد حمد شاکرین. لک علی مصابهم . الحمدالله علی عظیم رزیتی … فرزانه با دیدن این صحنه ها یادش به خواب دیشبش افتاد و از اینکه مادرش با اینکه می دانست ، گریه نکرده بود، متعجب شده بود، کنار مادرش زانو زد و گفت: مادر شما چقدر صبورید؟؟! مادرفرزانه رو کرد به دخترش وگفت: دخترم، محمودرضا امانت خدا بود یادت رفته که محمودرضا می گفت: که اگر شهید شدم برایم گریه نکنید و اگر در فراغم خواستید گریه کنید، به عهد شکنی امتی که امام خود را تنها گذاشتند و به غربت امام حسین(ع) در حماسۀ کربلا گریه کنید، گرچه امام حسین سلام الله علیه و یارانش برای برپائی دین حضرت محمد سلام الله علیه بر علیه ظالمان جنگیدند و با عزت و رضایتمندی خداوند دست از دین خدا نکشیدند و با سربلندی از دنیا رفتند، فرزانه سرش را روی پای مادرش گذاشت و آهسته گریه کرد، باز مادرش در حالی که سر او را نوازش می کرد، دخترش را تسلی داد و گفت می دانم خیلی سخت هست، اما وقتی به وصیت او عمل کنیم احساس می کنیم، که او خوشحال می شود، به نظر شما اینطور نیست؟ فرزانه در حالی که اشکهایش را خشک می کرد، گفت: بله مادر همینطور هست، ولی خیلی خدا را شکر می کنم که چنین مادر صبوری دارم. صدای اذان توجه آنها را به خودش جلب کرد، با هم برای خواندن نماز از جا بلند شدند، زهرا که تا آنموقع ساکت بود با فاصله گرفتن از مادر فرزانه به فرزانه گفت: می دانی بزرگی رفتار مادرت تداعی چه جمله ایست؟ فرزانه گفت: فکر می کنم منظورت تبارک الله احسن الخالقین باشد. زهرا گفت: آره همینطور هست، به معجزه شباهت دارد، حالا دیگر خوب می توانم بفهمم احسن الخالقین یعنی چه. فرزانه و زهرا مشغول وضو بودند که باز زنگ در زده شد، مادر فرزانه جلو آمد و گفت: فرزانه جان در این باره حرفی به پدرت نگو، من خودم به موقعش می گویم، فرزانه رفت در را برای پدرش باز کرد، پدر فرزانه وارد شد و سلام کرد و گفت، فرزانه جان امروز کسی نیامد، فرزانه گفت: چرا بابا می بینید که زهرا خانم دوستم آمده تا با هم درس بخوانیم، پدر فرزانه گفت: زهرا خانم را که می بینم، خوب ببخشید من می خواهم بروم مسجد به مامانت بگو کاری ندارد، مامان فرزانه جلو آمد و به پدر فرزانه سلام داد و گفت: داری می آئی از قنادی سر کوچه چند کیلو کیک هم بگیر، بابا گفت خیر باشد برای چی، خبری شده است؟ مادر فرزانه گفت: می خواهم یک برنامه زیارت عاشورا بگذارم، پدر فرزانه با ادب گفت: به چشم خانم بزرگ و در را بست و رفت.
بعد از نماز زهرا و فرزانه با هم غذا خوردند، بعد آماده شدند برای ادامه مرور درسشان، پدر مادر فرزانه داشتند توی پذیرائی با هم صحبت می کردند، فرزانه آرام و قرار نداشت، زهرا گفت: باور کن پدرت هم یکجورائی روحش خبردار شده، ندیدی پرسید که امروز کسی نیامده، با اینکه من را توی حیاط دیده بود، فرزانه گفت، آره چرا منم تعجب کردم ولی شما فکر می کنی چرا بابا این سؤال را پرسید؟ زهرا گفت: همین نشان می دهد پدرت هم یک جورائی قلبش با قلب فرزندش در ارتباط هست، که دیدم مادر فرزانه آمد در اتاق و گفت: ما داریم می رویم پادگان، فرزانه گفت: مگر بابا فهمید که چی شده؟ مادر فرزانه گفت: مسئله همان ارتباط قلبی بین پدر و فرزند هست. اشک تو چشمان فرزانه جمع شد و مادر فرزانه گفت: قلب پدرت درد می کند، جلویش ناراحت نشو و فرزانه با تکان دادن سرش قبول کرد که ناراحت نشود، زهرا گفت بهتر هست توی این وضعیت قرآن بخوانیم، فرزانه رفت قرآن بیاورد، زهرا هم دفتر و دستک درس را جمع کرد و آماده قرآن خواندن شدند، زهرا گفت: سوره یاسین اینطور موقعها عجیب آرامشی می دهد، بعد از خواندن قرآن، زهرا گفت: می دانی چه فکر می کنم، فرزانه سر تکان داد و گفت نه و در حالی که قطره های اشک از صورتش سرازیر می شد گفت: چه می خواهی بگوئی، زهرا گفت: این خلوص انسان هست که آنقدر قلبش را پاک نگه می دارد که از فرسنگها دور از خانه می تواند از خبری در رابطه با فرزندش با خبر شود. ایمان به خدا وقتی که با اخلاص همراه شود و قلب از ناپاکیها منزه شود، می تواند اینگونه از فرسنگها راه دور با اطمینان متوجه شود که چه اتفاقی برای فرزندش افتاده است. فرزانه گفت: یعنی می خواهی بگوئی خالص شدن انسانها و منزه بودن آنها، موجب می شود که آنها از اسرار غیب با خبر شوند، زهرا گفت شاید این هم بشود نتیجه گرفت، ولی منظورم از اتفاقاتی هست که بدون وسیله ارتباطاتی از آن مطلع می شوند، مثلا وقتی که خودت روی پله ها نشسته بودی و می گفتی که نگرانی مثل اینکه اتفاقی افتاده و یا نوشته ای به این مضمون نوشتی که محمودرضا شهید شده و یا خوابی که دیدی. فرزانه گفت یادم می آید، آنروز که محمودرضا سر سفره منتظر مادرم بودیم او می گفت: منتظریم منتظره فرماندۀکل قوا، به او گفتم فرمانده کل قوا کی هست، محمودرضا گفت: منظورم مادر هست، با هم کلی خندیدیم. زهرا گفت: آره منم یادم می آید آنروزی که آمده بودم منزلتان وقتی که اشتباهی وارد اتاق شد، چقدر معذرت خواست، یا وقتی می آمد در باز می کرد چقدر سربزیر داشت و نگاهش نجیب بود، برای مادرم که تعریف می کردم ، مادرم می گفت: این رفتار از خوبی تربیت پدر مادر فرزانه هست که این قدر رفتار فرزندانشان قرآنی هست، فرزانه گفت: ما که الان دیگر مشکل می توانیم درس بخوانیم، زهرا گفت: اگر دوست داری تلویزیون روشن کن. فرزانه در حالی که تلویزیون را روشن می کرد، گفت الان ما کارهای مهمتری داریم، می دانی اگر دوستان و همسایه ها و اقوام خبر دار بشنوند، چی می شود؟ زهرا با تلفن به خانواده اش اطلاع داد و بعد مشغول کمک دادن به فرزانه برای پذیرائی از مهمانها شد، که زنگ خانه به صدا درآمد، پدر مادر فرزانه بودند و در حالی که با تمام وجود مشتعل از عشق فرزند بودند مرتب می گفتند لااله الاالله، انا لله و انا الیه راجعون، و مادر سر به آسمان کرد و گفت: خدایا جوانم را مثل علی اکبر حسین به تو تقدیم کردم و پدر در حالی که آرام می گریست گفت: خدایا امانت خودت بود، تا آن حد که می توانستم تلاش کردم خوب تربیتش نمایم، و حالا هم تقدیم خودت کردم. فرزانه به یاد خوابش افتاد ، نشست تا پدر و مادرش را آرام نماید، زهرا چند لیوان آب آورد و به پدر مادر فرزانه تعارف کرد، فرزانه گفت: بابا، مامان من دیشب یک خواب عجیبی دیدم، دیشب خواب دیدم که محمودرضا یک جای سرسبزی هست و می گفت ما به مهمانی حضرت زهرا سلام الله علیه آمده ایم، فرزانه شروع نمود به آرام گریه کردن و گفت او برایم یک داستانی گفت، پدر مادر فرزانه که احتمال می دادند پسرشان پیغامی یا وصیتی داشته باشد، گفتند داستانش چی بود بگو؟ فرزانه گفت: خواب طولانی بود من همه اش یادم نیست، ولی آن مقدار که یادم هست برایتان می گویم: داستانی بود با این مضمون، محمودرضا نگاه زیبائی داشت و سیمایش پراز نور بود ، نگاهش گاهی به سیب پای درخت بود و گاهی نگاهش رو به آسمانی پیش خدا بود. در تپ و تاب موقع رفتن، آقای بلند بالائی آمد که هالۀ نوری در اطرافش بود و جام شربتی به او داد و عده ای از بهشتیان به بدرقه اش آمده بودند و نور زیادی پدیدار شد و از چارچوب نوری همرا بهشتیان رد شد، پدر گفت» من هم خواب دیدم که درست یادم نیست مثل این بود که محمودرضا در بهشت است و مثل این که لبخند رضایت امام حسین «س»را دیده باشد، مادر فرزانه گفت: عجب خوابی او خواسته که کسی بی قراری نکند، که زنگ خانه به صدا در آمد، پدر فرزانه گفت: فرزانه جان، اگر محمودرضا بود خودش قرآن قرائت می کرد، حالا برو و نوار صدای قرآنش را بگذار تا باز از پرتو نور و نسیم وجودش همه سیراب شوند. زهرا رفت در را باز کرد، پدر و مادر زهرا بودند، صدای قرائت آیات وحی قرآن سورۀ فجر فضا را پر از عطر وجود شهید کرده بود و پدر مادر زهرا آماده بودند تا خانواده آقای محمدی را تسلی بدهند، بعضی از خویشان و همسایگان دهن به دهن خبر شهادت را می شنیدند و دورتا دور پدر مادر محمودرضا کم کم جمع می شدند. فردی که برای تسلی آمده بود به آقای محمدی پدر فرزانه گفت: ما از غم از دست دادن فرزندتان با شما هم دردیم، پدر فرزانه گفت: پسرم محمودرضا به امام حسین سلام الله علیه تأثی نمود و حق از باطل را شناخت و به راه دشمنان دین خدا نرفت و در پشتیبانی ولایت فقیه تحت ولایت خدا و چهارده معصوم سلام الله علیهم در این راه جانش را تقدیم خدا نمود و تحت تاثیر اغواگریهای رسانه های مخالف نظام جمهوری اسلامی قرار نگرفت و همیشه تلاش داشت تا به نمازش اهمیت دهد و به پدر و مادرش احترام بگذارد و سخنان ولیش را بشنود و از دین خدا جدا نشود، من فرزندم را از دست نداده ام، بلکه او را بدست آورده ام و شهدا در سفینه نجات امام حسین سلام الله علیه جاویدان شده اند، شهدا زنده هستند و از سفره رزق خداوند روزی می خورند. فردای آن روز تشیع جنازه شهید زهرا و فرزانه همراه خانوادههایشان و دوستان و همسایگان و خویشان در میان امواج سیل تشییع کنندگان شهدا بودند، مداحی از مسجد در حالی که شهدا تشییع می شدند، مرثیه ای در مدح شهدا می خواند، بخش بخش عقاقی های امروز شهیدانند، رسم رسم شقایق های دیروز شهیدانند، شهیدان ایمان را به صد تصویر تعبیر کردند، به نور حق، زیستن را تا بی نهایت تفسیر کردند، ز بزرگی، شهیدان، دنیا را برای دنیا، عار دیدند، در افق، زیستن را برای خوار ماندن، نار دیدند، شهیدان شاهدان حق، هم عهد نقش آفرینی راه حسینند ، شهیدان ناظران یاری دین خدا، مشرف راه حق، یار حسینند، شهیدان در قنوت چون، یاری دین خدا را تاج بخت دیدند، خاشعانه به رکوع رفتند و ثنا گویان ثمین بخت دیدند، شهیدان به وجد عشق حسین فاطمه «س» به استقبال رفتند، عاشقان حسین«س» باذکرلبیک یاحسین«س»سبکبال رفتند .
چند روز بعد امتحان انشاء بود فرزانه در حالی که دچار تحولی عظیم شده بود در برگۀ انشاء که موضوعش شاهدان تاریخ بود چنین نوشت:
فرزند نگاه سبزی داشت و قلبش پرنورمی تپید، نگاهش به سیب پای درخت بود و دلش پیش خدائی بود که پرنورش نموده بود. در تپ و تاپ موقع رفتن، صاحب کلید بهشت جامی به دست داشت و یاران بدرقه نگاهش در انتظار برگشتنش، اما او دیگر طاقت ماندن نداشت، خیلی دوست داشت باز بیاید و دست بوس صاحب کلید بهشت باشد، اما وقت دیدن سیب روی درخت، جبرئیل باغ بهشت را نشانش داد، این بود که دل از سیب درخت کند و رفت که فرصت از جولان دادن گرگ سرکش بگیرد و همینطورامانشان را برای دریدن آدمها ی مظلوم بگیرد و آرامش را به آبادی هدیه نماید، بهشت را که دید مثل این بود که لبخند آسمانی حسین «س»را دیده باشد، دیگر یادش رفت که می خواست دست بوس صاحب کلید بهشت باشد، لبخندی زد و رو به صاحب کلید بهشت گفت: نکند تو هم می دانی که کجا می خواهم بروم؟ صاحب کلید درب بهشت گفت هر جا که می روی به خدا می سپارمت، اوست که حافظ بنده هایش هست و پیشانی فرزندش که دیگر گل یاس درخت معرفت الله شده بود را بوسید و کاسه نور را در بدرقه اش عطر افشان راهش نمود، اما دلش ریخت، خدایا نکند که تنهایش گذاری، با یاد و توکل به تو بود که بزرگش کردم حالا هم امانتت را به تو می سپارم. اما چند روز که از چرخش نور خورشید تابنده که زمین را جان می داد می گذشت که کبوتری آمد و نشست روی طاقچه اتاق و نگاهی به سیب درخت کرد و قصد رفتن نداشت، اینگار صاحب آن سیب مقصد دوری سفر کرده باشد و قصد آمدن نداشت تا سیب قرمزش را از درخت باغچه بچیند. صاحب کلید بهشت معنی نگاه کبوتر را فهمید و فرشته ها آمدند و زیر دستان صاحب کلید درب بهشت را گرفتند تا او را در بدرقه مجدد فرزندش یاری دهند. فضای حیاط پراز بوی یاس شده بود و صاحب کلید بهشت گفت قرار بود اول من بروم تا در بهشت را باز کنم اما از آسمان صدائی شنید که پلاک پسرت همان کلید بهشت است که به گردنش آویزان کرده بودی. جام جاویدان هم خودت بدستش دادی و رمز بقا را برایش خواندی. ما هم به تو صبر عطا می نمائیم تا فراغ عزیزترین گلت برایت آسان شود و او را چیدیم چون او از همه عاشق تر و زیباتر و کاملتر بود و پس ماهم عاشقش شدیم و او را به نزد دوستانمان آوردیم. تو هم روزی خواهی آمد و او به پیشواز تو خواهد آمد و پذیرای تو خواهد بود. پس بیا روح او را به خداوند بسپار و جسم او را به خاک بسپار و با رضایت دل امانتت را به خدا بسپار و منتظر باش تا روز موعود که باز هم همدیگر را خواهید دید، از راه برسد. پس در این وادی آنچه را خدا دوست دارد انجام دهید تا خداوند را باز هم خشنود نمائید. صاحب کلید بهشت کبوتر را معصوم دید او را بوسید و به طرف آسمان پروازش داد.
https://www.farhangyar.ir/fa/post/۱۵۸۶۶/
ياس مادر داستان - ادبیات | مشابه
۰۶ خرداد ۱۴۰۲
گفتگو با هوش مصنوعی
💬 سلام! می خوای درباره ی «یاس مادر داستان - ادبیات» بیشتر بدونی؟ من اینجام که راهنماییت کنم.
داستان گل یاس چه ویژگیهائی دارد؟
داستان «گل یاس» دارای ویژگی های ادبی و معنایی متعددی است که آن را قابل توجه می سازد. در اینجا به برخی از مهم ترین این ویژگی ها اشاره می کنم:
۱. لحن و فضای داستان:
- شاعرانه و حماسی: داستان لحنی شاعرانه و در عین حال حماسی دارد. استفاده از تصاویر زیبا، تشبیهات و استعارات، فضایی شاعرانه ایجاد می کند. در کنار این، روایت از شهادت و ایثار، جنبه حماسی داستان را تقویت می کند.
- مذهبی و معنوی: داستان به شدت تحت تأثیر آموزه های مذهبی و معنوی است. مفاهیمی مانند شهادت، ایثار، رضایت به خواست خدا، ارتباط با معنویات و امید به آخرت در داستان به وفور یافت می شوند.
- آرامش بخش و دلنشین: با وجود موضوعات سنگین، لحن داستان و تصاویر زیبا، فضایی آرامش بخش و دلنشین ایجاد می کند.
۲. شخصیت پردازی:
- شخصیت های نمادین: شخصیت ها در داستان بیشتر نمادین هستند تا واقع گرایانه. محمودرضا نماد ایثار و شهادت، مادر نماد صبر و ایمان، و زهرا نماد دوستی و همراهی است.
- عمق شخصیتی: با وجود نمادین بودن، شخصیت ها عمق دارند و احساسات و انگیزه هایشان به خوبی به تصویر کشیده شده است.
۳. مضامین و موضوعات:
- شهادت و ایثار: مهم ترین مضمون داستان، شهادت و ایثار در راه خدا و وطن است.
- صبر و تسلیم: داستان بر اهمیت صبر و تسلیم در برابر خواست خدا تأکید دارد.
- دوستی و همراهی: داستان ارزش دوستی و همراهی در سختی ها را به تصویر می کشد.
- ارتباط با معنویات: داستان بر اهمیت ارتباط با معنویات و امید به آخرت تأکید دارد.
- نقش قرآن: قرآن در داستان نقش مهمی دارد و به عنوان منبع الهام و راهنمایی برای شخصیت ها معرفی می شود.
۴. سبک نگارش:
- استفاده از زبان فاخر: نویسنده از زبان فاخر و ادبی برای روایت داستان استفاده کرده است.
- استفاده از تصاویر زیبا: نویسنده از تصاویر زیبا و شاعرانه برای توصیف صحنه ها و شخصیت ها استفاده کرده است.
- استفاده از نمادها: نویسنده از نمادها برای انتقال مفاهیم و معانی عمیق تر استفاده کرده است.
- روایت غیرمستقیم: در برخی قسمت ها، داستان با روایتی غیرمستقیم و شاعرانه روایت می شود که به زیبایی و عمق داستان می افزاید.
۵. ساختار داستان:
- ساختار غیرخطی: داستان در برخی قسمت ها ساختاری غیرخطی دارد و از فلش بک و رویاپردازی استفاده می کند.
- پایان باز: داستان با پایانی باز به پایان می رسد که خواننده را به تفکر و تأمل وا می دارد.
به طور کلی، «گل یاس» داستانی است که با تلفیق عناصر ادبی، مذهبی و معنوی، تجربه ای خواندنی و تأمل برانگیز را برای خواننده فراهم می کند.
https://sharifsearch.ir/fa/cached/۲۵۲a۰c۵۴-c۹۵۶-۴f۶f-۹c۶۴-aefd۱۲e۵۸۹f۳/
AI Chatbot
💬 Hi! Want to know more about “پاسخ هوش مصنوعی جستجوگر شریف در نقد منصفانه در پاسخ به پرسش ویژگیهای داستان یاس مادر”? I’m here to guide you.