هالیوود فرزندانش را میبلعد
به گزارش مشرق، «پیتر گرین» بازیگر شناخته شده هالیوودی شصت سال بیشتر نداشت که دار فانی را وداع گفت، اما مرگ او صرفا به دلیل بیماری یا مصرف زیاد الکل و مسائلی از این دست نبود. جسد گرین را پلیس نیویورک دو ماه پیش در آپارتمانش درحالی که گلوله خورده بود پیدا کرد. ابتدا بیم آن می رفت که بازیگر فراموش شده هالیوودی هدف یک قتل از پیش برنامه ریزی شده قرار گرفته باشد، اما تحقیقات نشان داد که مرگ وی از اساس تصادفی بوده است و او خود، باعث و بانی اصلی کوچ همیشگی اش به دیار باقی شده است.
اما آیا مرگ نابهنگام و تصادفی بدمن محبوب دهه نود میلادی -که تجربه حضور در آثار کارگردانانی نظیر «کوئنتین تارانتینو»، «آنتوان فوکوآ»، «برایان سینگر»، «چاک راسل» و … را داشت- سینمای آمریکا را تنها باید یک واقعه عادی که ممکن است در هر جای دیگر دنیا اتفاق بیفتد تلقی کرد و پرونده را بست؟ پاسخ به این سؤال در شرایطی امکان پذیر است که مخاطب شناخت مناسبی نسبت به هالیوود و تمام اجزای آن داشته باشد.
کمپانی های هالیوودی نقش بسزایی در بازتولید چرخه خشونت ایفا می کنند، اما این همه ماجرا نیست، چون آن ها در پس زمینه این رویکرد، هدف مهم تر انسان زدایی به نفع ربات های هوش مصنوعی را دنبال می کنند؛ به گونه ای که مرگ پیتر گرین را هم نباید با فروکاستن مسئله به اتفاقی تصادفی نادیده گرفت.
او پیش از آنکه به صورت فیزیکی از دنیا برود، مرده بود، چون با توجه به اوج گرفتن سینمای بلاک باستر و ابرقهرمانی دیگر جایی برای فعالیت و بروز هرچه بیشتر ضدقهرمانان و بدمن های گوشت و پوست و استخوان دار نظیر گرین نبود. مخاطب شرطی شده سینمای روایی این روزها برای لذت بردن از آثار ژانری، به خشونت فست فودی پرملات تری نیاز دارد که عوامل انسانی این مهم را به آن ها نمی دهند، پس در نتیجه حضور هوش مصنوعی، جلوه های ویژه کامپیوتری و استفاده مکرر از پرده سبز برای ساختن دنیایی که بیننده از سازنده انتظار دارد هیچ دور از ذهن نیست.
این وضعیت به حاشیه رفتن بیشتر بازیگران و همینطور مرگ آن ها را در تنهایی به دنبال دارد. گویا اومانیسم غربی، با تمام ادعاهایش مبنی بر اهمیت انسان به عنوان خدای زمین و موجودات به آخر خط رسیده و قافیه را به علم و فناوری باخته است!
وقتی خشونت کالایی می شود جان انسان ارزش ندارد
برخی ورود مفهوم خشونت به سینما را با اشاره به فیلم «سرقت بزرگ قطار» که در آن مرد مسلحی، اسلحه خود را به سمت دوربین (مخاطبان) نشانه گرفته هم زمان می دانند و اینطور عنوان می کنند که سینما محملی برای طرح این مسائل و مضامین است و باید جایی برای نمایش امور خارج از عرف و قانون -که در عمل نسبتی با واقعیت بیرونی ندارد- باشد! این طرز تلقی از دوران شکل گیری کمپانی های هالیوودی در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به مرور جا افتاد و از همان ایام بود که جنبه صنعتی سینما بر بعد هنری آن غلبه پیدا کرد.
اگر دوران سی وچهارساله موسوم به «هیس کد» (کد تولید تصاویر متحرک) را فاکتور گرفته و در تاریخ صد و اندی ساله سینما به حساب نیاوریم، با کمال تأسف و تأثر باید به این نکته اشاره کنیم که هالیوود برای دیده شدن هرچه بیشتر محصولات خود در نظر مخاطبان منفعل و شیفته خون و خونریزی از هیچ تلاشی دریغ نکرده است.
«استنلی کوبریک» فیلمساز و تکنسین برجسته تاریخ سینما سال ها پیش گفته بود که فیلم ها به سیاستمداران اجازه می دهند تا آن ها از زیر بار مسئولیت در قبال وقوع جرم و جنایت شانه خالی کنند؛ زیرا وقتی مخاطب در حال تماشای کشته شدن مأمور پلیس یا یک فروشنده مواد مخدر باشد و از آن لذت ببرد، کمتر به علل واقعی ارتکاب جرم که عموما اجتماعی و اقتصادی است توجه نشان می دهند.
در واقع، در حصار تأکید ویژه بر خشونت فست فودی است که حذف عوامل انسانی از بازیگر و فیلمنامه نویس گرفته تا طراحی ایده توسط هوش مصنوعی امری عادی به نظر می رسد. هنر از دیرباز تاکنون یعنی از زمان داستان های «ایلیاد» و «ادیسه» همیشه راهی برای بازنمایی زندگی عادی و جزئیات آن مانند خشونت و مسائلی از این دست پیدا کرده، ولی این فیلم های به ظاهر سرگرم کننده و بازی های ویدئویی هستند که خشونت را رکن اصلی تمام فعالیت های خود قرار داده اند!
اعمال خشونت آمیز همیشه جزئی جدانشدنی از آثار تارانتینو بوده است، به طوری که اگر این عنصر اساسی را از فیلم های او حذف کنیم دیگر چیزی از کارنامه اش باقی نخواهد ماند؛ در نقطه مقابل «میشائیل هانکه» به عنوان یکی از شاخص ترین فیلمسازان اروپایی حاضر وجود دارد که او هم در آثارش از خشونت و آنتاگونیسم بهره فراوانی برده، اما به دلیل درونی کردن این مسائل با سیر عادی درام و همپوشانی این دست از مفاهیم با جریان مرسوم زندگی آنطور که باید مورد وثوق مخاطبان نرمال سینمای جهان قرار نگرفته است، حال آنکه خشونت موجود در آثار هانکه به هیچ وجه قابل قیاس با دعواهای گرافیکی و تفنگ بازی های تارانتینویی نیست و بسیار جدی تر و قابل بحث تر است، ولی بیننده ای که عاشق کشت وکشتار و سرگرم شدن و سرمست شدن از این آثار باشد چشم وگوش خود را روی باقی مسائل می بندد و به دیگر گونه های فیلم که در آن ها نیز می توان نسخه های متفاوتی از مقوله تنازع بقا را مشاهده کرد وقع و اهمیتی درخور نشان نمی دهد.
در چنین موقعیتی گاه عامل انسانی از نمایش بی حدوحصر خون و خونریزی عقب می ماند و جایش را به تکنولوژی می دهد تا به اصطلاح اهل فن کار را برای سرسپردگان صنعت پرسود سینمای ژانر دربیاورد.
هنگامی که به بیش از سی سال قبل، یعنی به دهه نود میلادی بازمی گردیم، درمی یابیم که سینما در آن روزگار محل مچ اندازی قهرمان ها و بدمن ها بود، اما امروز دیگر خبری از آن ایام نیست و سینمای روایی به زمینی برای نزاع سلبریتی ها و هوش مصنوعی و جلوه های ویژه کامپیوتری بدل شده است، پس در این شرایط بود و نبود بازیگرانی نظیر پیتر گرین، مایکل مدسن و ری لیوتا خاطر هیچ جریانی را آزرده نمی کند.
اما آیا مرگ نابهنگام و تصادفی بدمن محبوب دهه نود میلادی -که تجربه حضور در آثار کارگردانانی نظیر «کوئنتین تارانتینو»، «آنتوان فوکوآ»، «برایان سینگر»، «چاک راسل» و … را داشت- سینمای آمریکا را تنها باید یک واقعه عادی که ممکن است در هر جای دیگر دنیا اتفاق بیفتد تلقی کرد و پرونده را بست؟ پاسخ به این سؤال در شرایطی امکان پذیر است که مخاطب شناخت مناسبی نسبت به هالیوود و تمام اجزای آن داشته باشد.
کمپانی های هالیوودی نقش بسزایی در بازتولید چرخه خشونت ایفا می کنند، اما این همه ماجرا نیست، چون آن ها در پس زمینه این رویکرد، هدف مهم تر انسان زدایی به نفع ربات های هوش مصنوعی را دنبال می کنند؛ به گونه ای که مرگ پیتر گرین را هم نباید با فروکاستن مسئله به اتفاقی تصادفی نادیده گرفت.
او پیش از آنکه به صورت فیزیکی از دنیا برود، مرده بود، چون با توجه به اوج گرفتن سینمای بلاک باستر و ابرقهرمانی دیگر جایی برای فعالیت و بروز هرچه بیشتر ضدقهرمانان و بدمن های گوشت و پوست و استخوان دار نظیر گرین نبود. مخاطب شرطی شده سینمای روایی این روزها برای لذت بردن از آثار ژانری، به خشونت فست فودی پرملات تری نیاز دارد که عوامل انسانی این مهم را به آن ها نمی دهند، پس در نتیجه حضور هوش مصنوعی، جلوه های ویژه کامپیوتری و استفاده مکرر از پرده سبز برای ساختن دنیایی که بیننده از سازنده انتظار دارد هیچ دور از ذهن نیست.
این وضعیت به حاشیه رفتن بیشتر بازیگران و همینطور مرگ آن ها را در تنهایی به دنبال دارد. گویا اومانیسم غربی، با تمام ادعاهایش مبنی بر اهمیت انسان به عنوان خدای زمین و موجودات به آخر خط رسیده و قافیه را به علم و فناوری باخته است!
وقتی خشونت کالایی می شود جان انسان ارزش ندارد
برخی ورود مفهوم خشونت به سینما را با اشاره به فیلم «سرقت بزرگ قطار» که در آن مرد مسلحی، اسلحه خود را به سمت دوربین (مخاطبان) نشانه گرفته هم زمان می دانند و اینطور عنوان می کنند که سینما محملی برای طرح این مسائل و مضامین است و باید جایی برای نمایش امور خارج از عرف و قانون -که در عمل نسبتی با واقعیت بیرونی ندارد- باشد! این طرز تلقی از دوران شکل گیری کمپانی های هالیوودی در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به مرور جا افتاد و از همان ایام بود که جنبه صنعتی سینما بر بعد هنری آن غلبه پیدا کرد.
اگر دوران سی وچهارساله موسوم به «هیس کد» (کد تولید تصاویر متحرک) را فاکتور گرفته و در تاریخ صد و اندی ساله سینما به حساب نیاوریم، با کمال تأسف و تأثر باید به این نکته اشاره کنیم که هالیوود برای دیده شدن هرچه بیشتر محصولات خود در نظر مخاطبان منفعل و شیفته خون و خونریزی از هیچ تلاشی دریغ نکرده است.
«استنلی کوبریک» فیلمساز و تکنسین برجسته تاریخ سینما سال ها پیش گفته بود که فیلم ها به سیاستمداران اجازه می دهند تا آن ها از زیر بار مسئولیت در قبال وقوع جرم و جنایت شانه خالی کنند؛ زیرا وقتی مخاطب در حال تماشای کشته شدن مأمور پلیس یا یک فروشنده مواد مخدر باشد و از آن لذت ببرد، کمتر به علل واقعی ارتکاب جرم که عموما اجتماعی و اقتصادی است توجه نشان می دهند.
در واقع، در حصار تأکید ویژه بر خشونت فست فودی است که حذف عوامل انسانی از بازیگر و فیلمنامه نویس گرفته تا طراحی ایده توسط هوش مصنوعی امری عادی به نظر می رسد. هنر از دیرباز تاکنون یعنی از زمان داستان های «ایلیاد» و «ادیسه» همیشه راهی برای بازنمایی زندگی عادی و جزئیات آن مانند خشونت و مسائلی از این دست پیدا کرده، ولی این فیلم های به ظاهر سرگرم کننده و بازی های ویدئویی هستند که خشونت را رکن اصلی تمام فعالیت های خود قرار داده اند!
اعمال خشونت آمیز همیشه جزئی جدانشدنی از آثار تارانتینو بوده است، به طوری که اگر این عنصر اساسی را از فیلم های او حذف کنیم دیگر چیزی از کارنامه اش باقی نخواهد ماند؛ در نقطه مقابل «میشائیل هانکه» به عنوان یکی از شاخص ترین فیلمسازان اروپایی حاضر وجود دارد که او هم در آثارش از خشونت و آنتاگونیسم بهره فراوانی برده، اما به دلیل درونی کردن این مسائل با سیر عادی درام و همپوشانی این دست از مفاهیم با جریان مرسوم زندگی آنطور که باید مورد وثوق مخاطبان نرمال سینمای جهان قرار نگرفته است، حال آنکه خشونت موجود در آثار هانکه به هیچ وجه قابل قیاس با دعواهای گرافیکی و تفنگ بازی های تارانتینویی نیست و بسیار جدی تر و قابل بحث تر است، ولی بیننده ای که عاشق کشت وکشتار و سرگرم شدن و سرمست شدن از این آثار باشد چشم وگوش خود را روی باقی مسائل می بندد و به دیگر گونه های فیلم که در آن ها نیز می توان نسخه های متفاوتی از مقوله تنازع بقا را مشاهده کرد وقع و اهمیتی درخور نشان نمی دهد.
در چنین موقعیتی گاه عامل انسانی از نمایش بی حدوحصر خون و خونریزی عقب می ماند و جایش را به تکنولوژی می دهد تا به اصطلاح اهل فن کار را برای سرسپردگان صنعت پرسود سینمای ژانر دربیاورد.
هنگامی که به بیش از سی سال قبل، یعنی به دهه نود میلادی بازمی گردیم، درمی یابیم که سینما در آن روزگار محل مچ اندازی قهرمان ها و بدمن ها بود، اما امروز دیگر خبری از آن ایام نیست و سینمای روایی به زمینی برای نزاع سلبریتی ها و هوش مصنوعی و جلوه های ویژه کامپیوتری بدل شده است، پس در این شرایط بود و نبود بازیگرانی نظیر پیتر گرین، مایکل مدسن و ری لیوتا خاطر هیچ جریانی را آزرده نمی کند.
گفتگو با هوش مصنوعی
💬 سلام! میخوای دربارهی «هالیوود فرزندانش را می بلعد» بیشتر بدونی؟ من اینجام که راهنماییت کنم.