داستان راهزنی که از هوس چشم پوشید و صاحب کرامت شد



به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، در تاریخ کم سراغ نداریم افرادی که به واسطه یک تلنگر از مسیر پرگناه خویش توبه کرده و به زندگی ای خدایی روی آوردند؛ چه اینکه گاهی چشم پوشی از گناهی و یا هوس به خاطر ترس از خداوند متعال می تواند بهانه ای باشد جهت بازگشایی مسیری معنوی که امتداد آن منجر به دستیابی به یک زندگی سعادتمند تا رسیدن به بهشت برین شود. داستان فضیل بن عیاض و توبه او و فراتر از آن، توبه حر بن یزید ریاحی در روز عاشورا و پیوستن او به کاروان حسینی مشهورترین توبه ها در تاریخ گذشته اسلام است.

در این باره روایتی را از امام سجاد(ع) به نقل از ابوحمزه ثمالی می خوانیم. ابوحمزه ثمالی می گوید امام سجاد علیه السلام فرمود:

«مردی با اهل خویش به سفر دریا می رفت.کشتی آنان شکسته شد و هیچ کس از اهل کشتی نجات پیدا نکرد جز زن آن مرد. آن زن بر روی چوبی از چوبهای کشتی نجات یافت تا آنکه به جزیره ای از جزیره های آن دریا پناه برد و در آن جزیره مردی بود راهزن و همه حرمت های الهی را دریده بود. ناگهان دید که زنی بر سر او ایستاده است. سرش را به سوی او برداشت و گفت: از انس هستی یا جن؟ گفت: انسان هستم … چون خواست با زن زنا کند، زن مضطرب شد. مرد به زن گفت: چرا مضطرب هستی؟ زن گفت: از این می ترسم و اشاره به آسمان کرد. مرد پرسید: آیا این کار را کرده ای؟ زن گفت: نه، سوگند به عزت خدا. مرد گفت: تو از خدا این اندازه می ترسی با اینکه هیچ این کار را نکرده ای و الان هم من تو را مجبور کرده ام. پس به خدا سوگند من به این ترس و بیم سزاوارترم از تو.

حضرت فرمود: پس آن مرد برخاست و کاری نکرد و نزد اهل خود رفت و هدفی جز توبه و بازگشت نداشت. در حالی که حرکت می کرد ناگهان راهبی که در راه می رفت مصادف با او شد. خورشید بر این دو گرم شد. راهب به جوان گفت: از خدا بخواه که ابری را بر ما سایه بان کند، چرا که خورشید بر ما داغ شده است. جوان گفت: من کار نیکی برای خودم نزد خدایم نمی شناسم تا به خود جرأت دهم که از او چیزی طلب کنم. راهب گفت: پس من دعا می کنم و تو آمین بگو. جوان گفت: باشد. پس راهب شروع کرد به دعا و جوان آمین می گفت. به زودی ابری بر سر آن دو سایه انداخت و مدتی از روز را هر دو زیر آن ابر راه رفتند پس از آن جاده به دو راه جدا شد و جوان در یک راه و راهب در راه دیگری رفت. ناگهان دیده شد که ابر همراه جوان است.

راهب گفت: تو از من بهتری. دعا برای تو مستجاب شد و استجابت برای من نبود. پس به من بگو که داستان تو چیست؟ آن جوان جریان زن را برای او گفت. راهب گفت: گذشته برایت آمرزیده شده چون ترس به تو راه یافته است؛ پس دقت کن که در آینده چگونه خواهی بود.»

متن روایت:

علی بن إبراهیم عن أحمد بن محمد بن خالد عن الحسن بن الحسین عن محمد بن سنان عن أبی سعید المکاری عن أبی حمزة الثمالی عن علی بن الحسین ص [قال] قال: إن رجلا رکب البحر بأهله فکسر بهم فلم ینج ممن کان فی السفینة إلا امرأة الرجل فإنها نجت علی لوح من ألواح السفینة حتی ألجأت علی جزیرة من جزائر البحر و کان فی تلک الجزیرة رجل یقطع الطریق و لم یدع لله حرمة إلا انتهکها فلم یعلم إلا و المرأة قائمة علی رأسه فرفع رأسه إلیها فقال إنسیة أم جنیة فقالت إنسیة فلم یکلمها کلمة حتی جلس منها مجلس الرجل من أهله فلما أن هم بها اضطربت فقال لها ما لک تضطربین فقالت أفرق من هذا و أومأت بیدها إلی السماء قال فصنعت من هذا شیئا قالت لا و عزته قال فأنت تفرقین منه هذا الفرق و لم تصنعی من هذا شیئا و إنما أستکرهک استکراها فأنا و الله أولی بهذا الفرق و الخوف و أحق منک قال فقام و لم یحدث شیئا و رجع إلی أهله و لیست له همة إلا التوبة و المراجعة فبینا هو یمشی إذ صادفه راهب یمشی فی الطریق فحمیت علیهما الشمس فقال الراهب للشاب ادع الله یظلنا بغمامة فقد حمیت علینا الشمس فقال الشاب ما أعلم أن لی عند ربی حسنة فأتجاسر علی أن أسأله شیئا قال فأدعو أنا و تؤمن أنت قال نعم فأقبل الراهب یدعو و الشاب یؤمن فما کان بأسرع من أن أظلتهما غمامة فمشیا تحتها ملیا من النهار ثم تفرقت الجادة جادتین فأخذ الشاب فی واحدة و أخذ الراهب فی واحدة فإذا السحابة مع الشاب فقال الراهب أنت خیر منی لک استجیب و لم یستجب لی فأخبرنی ما قصتک فأخبره بخبر المرأة فقال غفر لک ما مضی حیث دخلک الخوف فانظر کیف تکون فیما تستقبل.

منابع:

* الکافی (ط - الإسلامیة)، ج۲، ص۶۹

* البرهان فی تفسیر القرآن، ج۵، ص۵۷۸

انتهای پیام/
گفتگو با هوش مصنوعی

💬 سلام! می‌خوای درباره‌ی «داستان راهزنی که از هوس چشم پوشید و صاحب کرامت شد» بیشتر بدونی؟ من اینجام که راهنماییت کنم.