پیراهن مشکی در مدینه چقدر می ارزد؟
به گزارش مشرق، حسین شرفخانلو، نویسنده و فرزند شهید علی شرفخانلو در یادداشتی از سرزمین وحی و مدینه منوره نوشت:
مشکی محرم را از وقتی امام شهید را شناخته ام داشته ام. یادش بخیر آن سال ها که نوجوان بودیم و جلسات زیارت عاشورای عاشورا تا اربعین حاج ولی آقای نوروزی تازه راه افتاده بود و شیرینی اسم حسین تازه داشت می خزید توی رگ هایمان و راه کربلا و زیارت امام مسدود بود و دیدن حرم یک آرزوی دست نایافتنی حسرت بار و اصلا تعداد آدم هائی که می شناختم و کربلا رفته بودند از سه تن فراتر نمی رفتند و آن سه، مردانی میان سال بودند که در طفولیت به همراه پدر زائر سیدالشهدا شده بودند و اسما و رسما کربلائی بودند و به چشم می آمدند بین این همه مائی که کربلا ندیده بودیم.
امسال وقتی فهمیدم ایام حج را مهمان اقلیم قبله ام و زمان رفت و برگشت مان معلوم شد و دانستم که دو روز از محرم را مدینه ایم، مشکی م را گذاشتم توی کیف که همراهم باشد و شب اول محرم بپوشمش.
هلال ماه محرم، یک روز زودتر از ایران در این جا رویت شد و ماه ماتم از دیروز آغاز شد. هتل مان در نزدیک ترین نقطه ممکن به گنبد خضرای پیامبرست و قضا را پنجره اتاق ما باز می شود به آن سبز سترگ مهربان دوست داشتنی. صبح بعد از نماز که داشتم حاضر می شدم بروم رستوران برای سرو صبحانه، مشکی م را پوشیدم و به غربت حسینی که عزیزترین بود برای حبیب خدا و پیامبر او را حتا بیش تر از پسرش ابراهیم دوست می داشت و بارها گفته بودم او از من است و من از حسین، فصلی گریستم.
تا بوده، من در ایران بوده ام و محرم را با شور و سنج و طبل و خیمه و تکیه و هیئت و سیاه پوش کردن در و دیوار و زمین و زمان شروع کرده ام و این حجم از سکوت را تاب آوردن و دم فرو بستن، آن هم مقابل چشمان مهربان پیامبر خدا، سخت ترین کار عالم بود… .
غیر از من، یکی دو تای دیگر از بچه ها هم مشکی پوشیده بودند و مشکی تن خدمه، محرم را تزریق کرد در ساعت صرف صبحانه… و انگار که اسرافیل در صور محشر دمیده باشد؛ تعجب ها از این که چرا رنگ لباس فرم این ها عوض شده، تبدیل شد به یادآوری آمدن محرم و به نم اشکی که از یادآوری محرم غلطید روی صورت حاجیان پیرسال چهار کاروانی که در ده طبقه هتل ساکنند.
یکی شان که هیکلش به قواره ی من پهلو می زد، به حسرت پرسید «پیراهنت را از این جا خریدی؟» و شنید که توی بارم داشتم. و حسرتش زیادتر شد که چرا او حواسش نبوده و مشکی ش را نیاورده! و شنید که حاضرم هدیه اش کنم به او که معلوم بود چندین و چند پیراهن بیش تر از من در عزای امام شهید پاره کرده بود.
در نیم ساعتی که بین ساعت سرو ناهار و موعد ارسال بارها به فرودگاه زمان بود، یک سر رفتم حرم که نماز ظهر و عصرم را پیش حبیب خدا بخوانم. صندل هایم را کنار باب السلام کندم و گذاشتم گوشه ای که بعد از نماز و زیارت، سر راه بپوشم و برگردم. خیلی طول نکشید که برگشتم. نبودند. معمولا در حرم کسی با صندل و کفشی که گوشه دیوار جفت شده باشد، کاری ندارد و در همه ی این سال ها این عادت عرب ها مرا که به حجم اشیای داخل جیبم حساسم و عادت ندارم نایلون و کیف مخصوص کفش توی جیبم نگه دارم، خیلی کمک کرده و حالا خاطره ۱۲ سال قبل داشت تکرار می شد.
آن سال هم کفش هایم را از جاکفشی جلوی باب جبرئیل بردند و من پابرهنه نشستم جلوی گنبد خضرا و یادم از آن اعرابی افتاد که وقتی پیامبر در روزهای آخر عمر مبارک شان داشتند از امت حلالیت می گرفتند، جلو آمد که «روز ورود به مدینه حواست نبود و چوبی که با آن، شترت را پی می کردی به شانه ی لخت من خورد و باید حالا شانه ات را خالی تا قصاصت کنم» و حبیب خدا لباس از شانه مبارک کنار زدند و آن اعرابی با بهانه ای که خدا دستش داده بود توانست به شانه مبارک رسول بوسه زند و من دو پایم را کردم در یکی از کفش های نداشته ام که «یا رسول الله! من وقتی آمدم حرمت، کفش داشتم و الان ندارم! و کفش هایم به یغمای زیارت شما رفته و شما زیر دین مثل منی نمی مانید و نمانید و یا کفش هایم را برگردانید و یا بهتر از آن را به م بدهید و… .» یادش بخیر که هزارها هزار برابر بهتر و بیشتر از کفش های کهنه ام را به م صدقه دادند و عدل، امروز که اول محرم بود و من در مدینه بودم، باز دوباره همان اتفاق تکرار شد و من یاد بازی برد-برد آن سال افتادم و شروع کردم به شیرین زبانی و نمی دانم چرا سر حرف مان رفت سمت صحرای کربلا و عصر عاشورا و غارت خیمه ها و خار مغیلان و یتیمان پابرهنه در دل صحرای تاریک و چراغ اول روضه ی امسال جلوی باب السلام روشن شد؛ با پاهائی که از داغی نشسته بر جان سنگ های محوطه مسجدالنبی سوختند… .
مشکی محرم را از وقتی امام شهید را شناخته ام داشته ام. یادش بخیر آن سال ها که نوجوان بودیم و جلسات زیارت عاشورای عاشورا تا اربعین حاج ولی آقای نوروزی تازه راه افتاده بود و شیرینی اسم حسین تازه داشت می خزید توی رگ هایمان و راه کربلا و زیارت امام مسدود بود و دیدن حرم یک آرزوی دست نایافتنی حسرت بار و اصلا تعداد آدم هائی که می شناختم و کربلا رفته بودند از سه تن فراتر نمی رفتند و آن سه، مردانی میان سال بودند که در طفولیت به همراه پدر زائر سیدالشهدا شده بودند و اسما و رسما کربلائی بودند و به چشم می آمدند بین این همه مائی که کربلا ندیده بودیم.
امسال وقتی فهمیدم ایام حج را مهمان اقلیم قبله ام و زمان رفت و برگشت مان معلوم شد و دانستم که دو روز از محرم را مدینه ایم، مشکی م را گذاشتم توی کیف که همراهم باشد و شب اول محرم بپوشمش.
هلال ماه محرم، یک روز زودتر از ایران در این جا رویت شد و ماه ماتم از دیروز آغاز شد. هتل مان در نزدیک ترین نقطه ممکن به گنبد خضرای پیامبرست و قضا را پنجره اتاق ما باز می شود به آن سبز سترگ مهربان دوست داشتنی. صبح بعد از نماز که داشتم حاضر می شدم بروم رستوران برای سرو صبحانه، مشکی م را پوشیدم و به غربت حسینی که عزیزترین بود برای حبیب خدا و پیامبر او را حتا بیش تر از پسرش ابراهیم دوست می داشت و بارها گفته بودم او از من است و من از حسین، فصلی گریستم.
تا بوده، من در ایران بوده ام و محرم را با شور و سنج و طبل و خیمه و تکیه و هیئت و سیاه پوش کردن در و دیوار و زمین و زمان شروع کرده ام و این حجم از سکوت را تاب آوردن و دم فرو بستن، آن هم مقابل چشمان مهربان پیامبر خدا، سخت ترین کار عالم بود… .
غیر از من، یکی دو تای دیگر از بچه ها هم مشکی پوشیده بودند و مشکی تن خدمه، محرم را تزریق کرد در ساعت صرف صبحانه… و انگار که اسرافیل در صور محشر دمیده باشد؛ تعجب ها از این که چرا رنگ لباس فرم این ها عوض شده، تبدیل شد به یادآوری آمدن محرم و به نم اشکی که از یادآوری محرم غلطید روی صورت حاجیان پیرسال چهار کاروانی که در ده طبقه هتل ساکنند.
یکی شان که هیکلش به قواره ی من پهلو می زد، به حسرت پرسید «پیراهنت را از این جا خریدی؟» و شنید که توی بارم داشتم. و حسرتش زیادتر شد که چرا او حواسش نبوده و مشکی ش را نیاورده! و شنید که حاضرم هدیه اش کنم به او که معلوم بود چندین و چند پیراهن بیش تر از من در عزای امام شهید پاره کرده بود.
در نیم ساعتی که بین ساعت سرو ناهار و موعد ارسال بارها به فرودگاه زمان بود، یک سر رفتم حرم که نماز ظهر و عصرم را پیش حبیب خدا بخوانم. صندل هایم را کنار باب السلام کندم و گذاشتم گوشه ای که بعد از نماز و زیارت، سر راه بپوشم و برگردم. خیلی طول نکشید که برگشتم. نبودند. معمولا در حرم کسی با صندل و کفشی که گوشه دیوار جفت شده باشد، کاری ندارد و در همه ی این سال ها این عادت عرب ها مرا که به حجم اشیای داخل جیبم حساسم و عادت ندارم نایلون و کیف مخصوص کفش توی جیبم نگه دارم، خیلی کمک کرده و حالا خاطره ۱۲ سال قبل داشت تکرار می شد.
آن سال هم کفش هایم را از جاکفشی جلوی باب جبرئیل بردند و من پابرهنه نشستم جلوی گنبد خضرا و یادم از آن اعرابی افتاد که وقتی پیامبر در روزهای آخر عمر مبارک شان داشتند از امت حلالیت می گرفتند، جلو آمد که «روز ورود به مدینه حواست نبود و چوبی که با آن، شترت را پی می کردی به شانه ی لخت من خورد و باید حالا شانه ات را خالی تا قصاصت کنم» و حبیب خدا لباس از شانه مبارک کنار زدند و آن اعرابی با بهانه ای که خدا دستش داده بود توانست به شانه مبارک رسول بوسه زند و من دو پایم را کردم در یکی از کفش های نداشته ام که «یا رسول الله! من وقتی آمدم حرمت، کفش داشتم و الان ندارم! و کفش هایم به یغمای زیارت شما رفته و شما زیر دین مثل منی نمی مانید و نمانید و یا کفش هایم را برگردانید و یا بهتر از آن را به م بدهید و… .» یادش بخیر که هزارها هزار برابر بهتر و بیشتر از کفش های کهنه ام را به م صدقه دادند و عدل، امروز که اول محرم بود و من در مدینه بودم، باز دوباره همان اتفاق تکرار شد و من یاد بازی برد-برد آن سال افتادم و شروع کردم به شیرین زبانی و نمی دانم چرا سر حرف مان رفت سمت صحرای کربلا و عصر عاشورا و غارت خیمه ها و خار مغیلان و یتیمان پابرهنه در دل صحرای تاریک و چراغ اول روضه ی امسال جلوی باب السلام روشن شد؛ با پاهائی که از داغی نشسته بر جان سنگ های محوطه مسجدالنبی سوختند… .
گفتگو با هوش مصنوعی
💬 سلام! میخوای دربارهی «پیراهن مشکی در مدینه چقدر می ارزد؟» بیشتر بدونی؟ من اینجام که راهنماییت کنم.