نگاهم به نگاه توست
خبرگزاری مهر - سیده فاطمه حسینی: مسجد و چندین دهانه از مغازه های بازار در آتش می سوخت؛ مسئول آتش نشانی رشت در میانه ی میدان ایستاده بود و هرم گرمای آتش، روی صورتش سایه های مواجی می انداخت.
می گفت: «هیچ جای دنیا به نیروی امدادی حمله نمی کنند، ولی امشب به ما حمله شد. خودم و همکارانم مجبور به درگیری فیزیکی شدیم. شیشه های ماشین های آتش نشانی را شکستند و جلوی نیروها را گرفتند تا نتوانند به موقع آتش را خاموش کنند. زبانه ی آتش از سوختن مسجد بالا گرفت و به خانه های مسکونی رسید؛ به بازار و مغازه ها رسید و متأسفانه جان مردم هم علاوه بر اموالشان به خطر افتاد. کجای دنیا با نیروی امدادی چنین کاری می کنند؟»
بعد خانمی را نشان دادند که شاهد سوختن مغازه ها بود. زن، حرص وجوش زنان دست هایش را در هم می پیچید؛ از چشم هایش نگرانی و خشم می بارید. خبرنگار تا میکروفون را جلو برد، با التهاب گفت: «این اعتراضه؟ نه آقا، این اغتشاشه، این خرابکاریه! مال مردم را از بین بردن، به ما ضرر زدن، خدا آمریکا رو لعنت کنه و …»
مانده ام تلویزیون را خاموش کنم یا نه. اینترنت ها قطع است و نمی شود از گوشی اخبار را پی گرفت؛ از طرفی هم بچه ها این گزارش ها را می بینند و نگرانم آشوب به دلشان بیفتد. چشم هایشان منتظر است. شب گذشته صدای تیراندازی های رشت را شنیده بودند. صبح هم وقت برگشت، آثار آتش را روی پل ها، در و دیوارها، مساجد، مغازه ها و بانک ها با چشم های خودشان دیده بودند.
من اما به عکس روی دیوار نگاه می کنم. حاج قاسم به افقی دور خیره مانده است. انگار ته قلبم خراش می افتد؛ با خودم زمزمه می کنم: «کاش بودی …»
می گفت: «هیچ جای دنیا به نیروی امدادی حمله نمی کنند، ولی امشب به ما حمله شد. خودم و همکارانم مجبور به درگیری فیزیکی شدیم. شیشه های ماشین های آتش نشانی را شکستند و جلوی نیروها را گرفتند تا نتوانند به موقع آتش را خاموش کنند. زبانه ی آتش از سوختن مسجد بالا گرفت و به خانه های مسکونی رسید؛ به بازار و مغازه ها رسید و متأسفانه جان مردم هم علاوه بر اموالشان به خطر افتاد. کجای دنیا با نیروی امدادی چنین کاری می کنند؟»
بعد خانمی را نشان دادند که شاهد سوختن مغازه ها بود. زن، حرص وجوش زنان دست هایش را در هم می پیچید؛ از چشم هایش نگرانی و خشم می بارید. خبرنگار تا میکروفون را جلو برد، با التهاب گفت: «این اعتراضه؟ نه آقا، این اغتشاشه، این خرابکاریه! مال مردم را از بین بردن، به ما ضرر زدن، خدا آمریکا رو لعنت کنه و …»
مانده ام تلویزیون را خاموش کنم یا نه. اینترنت ها قطع است و نمی شود از گوشی اخبار را پی گرفت؛ از طرفی هم بچه ها این گزارش ها را می بینند و نگرانم آشوب به دلشان بیفتد. چشم هایشان منتظر است. شب گذشته صدای تیراندازی های رشت را شنیده بودند. صبح هم وقت برگشت، آثار آتش را روی پل ها، در و دیوارها، مساجد، مغازه ها و بانک ها با چشم های خودشان دیده بودند.
من اما به عکس روی دیوار نگاه می کنم. حاج قاسم به افقی دور خیره مانده است. انگار ته قلبم خراش می افتد؛ با خودم زمزمه می کنم: «کاش بودی …»
گفتگو با هوش مصنوعی
💬 سلام! میخوای دربارهی «نگاهم به نگاه توست» بیشتر بدونی؟ من اینجام که راهنماییت کنم.