حسین خود را شایسته نهایت بلا کرد تا ما را مرهون رزق شفاعتش کند
اختصاصی باشگاه خبرنگاران جوان/
به گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان، عاشورای حسین در راه است. عزیز فاطمه، چند روزی است به کربلای وصال و فراق رسیده است … حسین، راه آسانی انتخاب نکرده، بل سخت ترین ها را به جان خریده، نه برای خود که برای آزادی و شرافت و حقیقت انسان: انسان بودن، انسان ماندن و انسان رفتن … تازه! سخت تر هم کرده آن گاه که نه خود، که هر که خودی است و مشق آزادگی کرده را، همسفر راه نموده … حالا در این وانفسا، کسانی داد می زدند و یقه پاره می کردندو انذارش می دادند که "حج را رها کرده ای؟! جان شیرین به خطر انداخته ای؟! دیگرانی را هم با خود به مهلکه برده ای؟! رها کن این راه و رای را … دو روز دنیا را به چه ارزش که جان پرارزش را به سختی و تلخی اندازی …
بنشین! بمان! حج بگذار و تلخی و سختی و درشتی وا بنه! همه آنچه می خواهی را آرام با خدایت نجوا کن! گوشه مسجدالحرام بنشین و بگو با او هر آنچه که دل تنگت می خواهد! از خودش بخواه! تو که عرفه خوانی! اگر خیرت باشد می دهندت و اگر نباشدت که تو تکلیف تمامی … "
وای وای وای … چه جملات آشنایی! برای نیامدن چقدر حجت بزک کرده پیدا می کنند، اما نمی دانند که برای راهی شدن، باید دلی ساخته باشی پر از حسین و زینب … از گل علی و فاطمه. وه! چه در کمیابی..
«فالله خیر حافظا» را خواندند؛ زینب برای حسین و حسین برای زینب … دل های آماده آمدند و وامانده ها ماندند مثل همیشه..
حسین مسافر شد، حسین مهاجر شد … آمد که حجت تامه شود برای هر مردد وامانده ای … آمد که آفتاب تمام شود برای هر خیمه شب باز ی … آمد که سجاده نشین ها قیمت بازار بندگی را لوث نکنند … آمد که گوشه نشینان، ملاک زهد و تهجد نشوند … آمد که قاریان و تالیان، تراز مسلمانی نگردند … آمد که، ولی نشناس ها نرخ بازار عاشقی نشکنند … آمد که آفتاب پرست ها، قبله نما نشوند … آمد که مذاکره، نسخه بدل مجاهده نشود … آمد که مصلحت اندیشان، ولی نشناس، تقیه جاری نکنند … آمد که کاسبان بهانه و توجیه، دکان باز نکنند … آمد … آمد … آمد تا حقیقت، قیمت جان پیدا کند و حقیقت جوئی، جانبازی؛ آمد که سرمشق را تا به انتهای «تحریر شد» امضا کند … و عجب آن که با خونش، امضای آن شد … هر چند مقطع و تکه تکه … هر تکه اش جائی و هر آیه اش، گوشه ای … انگار آن گاه که عرفه می خواند همه این تکه ها را می دیده:
«ای خدای من! شهادت می دهم با حقیقت ایمانم و یقین های قطعی و محکمی که دارم و توحید خالص و آشکارم و اعماق پنهانی وجودم، و آویزه های راه های نور چشمم، و چین های صفحه پیشانی ام، و روزنه های راه های نفسم، و پره های نرمه تیغه بینی ام، و حفره های پرده شنوایی ام، و آنچه که بر آن بر هم نهاده دو لبم، و حرکت های زبانم، و جای فرورفتگی سقف دهانم، و محل روییدن دندانهایم، و آن قسمت از زبانم که با آن می چشم، و آنچه درون جمجمه ام قرار دارد و مجرای عبور غذا در میان گردنم، و آنچه را قفسه سینه ام در برگرفته، و بند های پی شاهرگم، و آویخته های پرده دلم، و قسمت های مختلف کبدم، و آنچه را در برگرفته غضروف های دنده هایم، و جایگاه مفاصلم، و پیوستگی عضلاتم، و اطراف انگشتانم، و گوشتم، و خونم، و مویم، و پوستم، و عصبم، و نایم، و استخوانم، و مغزم، و رگهایم و تمام اعضایم، و آنچه در ایام شیرخوارگی بر آن ها بافته شد … »
چقدر حروف مقطعه ح س ی ن جانسوز است … انگار می خواست با تکه تکه وجودش «قل هو الله» بخواند … انگار می خواست حد و مرز «ثم استقاموا» را یادمان بدهد … انگار می خواست غایت «کدحا» را معنا ببخشد … انگار می خواست «من یتق الله» را تفسیر کند تا راه سعادت در «یجعل له مخرجا» خوب روشن شود … انگار می خواست «عند ربهم یرزقون» را مقابل «فی طغیانهم یعمهون» شان به رخ بکشد … انگار می خواست «استعینوا بالصبر و الصلوه» را تجلی بخشد، انگار می خواست «رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه» و «رجال لا تلهیهم … » را از اشباه رجال دنیاپرست و دنیاخوار به ما بشناساند … و انگار می خواست بهای بهشت را به بالاترین قیمت خود برساند …
قیمت جان، قیمت جوان، قیمت حنجر بریده، قیمت گلوی نو رسیده، قیمت برادر، قیمت سر که سرنگون شده … و از همه سخت تر قصه پرغصه معجر و گوش واره و گوش پاره … حسین هرچه داشت خرج ما کرد و محرم مان را نو نوار … انگار آرام آرام به گوش محرم چیزهائی خواند و در دلش ودیعه هائی نهاد … گفت که محرم مواظب مان باشد و هوای مان را داشته باشد … ما را به محرم سپرد و او را به خدا …
حالا قرن هاست حسین و وفاداران کویش با هلال محرم، نسیم جان افزا می بخشندمان، حال مان را تازه می کنند، روح به ما می بخشند، تیمارداری مان می کنند، به درددل مان گوش می دهند، محرم اسرارمان اند، از ما خسته نمی شوند، هر چقدر بد باشیم و از خانه دل فرار کنیم، باز می آیند دنبال مان، نازمان را می کشند و برمان می گردانند …
خیمه محرم چهارطاق باز است، بزرگ و کوچک نمی شناسد، مرد و زن ندارد، کهتر و مهتر بی معناست، با همه رفیق است، آخر حسین ما را به محرم سپرده است و نیک می دانیم یک سال است و یک محرم ….
طرفه آنکه همان حسین که اسوه جانبازی در راه حقیقت است، به وقت جنگاوری مقابل طاغوت و باطل، همه چیز خود و اهلش را با دست و دلبازی تمام فدا می کند و ذره ای مردد نیست اما … اما … در کنار یاران و دوستداران، بسان «عزیز علیه ما عنتم» آن چنان هوای شان را دارد که ذره ای آسیب و خطر به آن ها نرسد … سپر است برایشان … دستگیر است به جان شان … روح و ریحان است برایشان … بیشتر از خودشان، برایشان حرص و جوش می زند، آرام ندارد اگر آرام نباشند … برایشان پدری می کند و برادری … اصلا حسین را به همین نشانی به ما نشان داده اند: غم خوار، مشفق، مرهم … روح و روان، آرام جان … به همین نشانی برویم دقیقا به کوی حسین و محله حسینیان می رسیم که اهالی«رحماء بینهم» اند … می خواهیم حسینی باشیم همین راه را برویم:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
محرم ماه عشقبازی ماست، هر چقدر ببینیمش، هر چقدر بشنویمش و هر چقدر ببوئیمش باز تمام نمی شود، تشنه تر می شویم و عطش مان بیشتر … رسوائی مان عالمگیر شده … شوریده سری و آشفته حالی، ما را انگشت نما کرده … اصلا تا می گویند واله و شیدا، همه نشانی محله ما را می دهند … خیلی قبل از تر اینکه بیاید، دل مان را برایش چراغانی می کنیم، سرازپا نمی شناسیم، شمارش معکوس می گذاریم … از کی؟ از بعد تمام شدنش … منتظریم آخر …
عاشورای محرم هم دارد می آید … امسال مان همه چیزش فرق داشت، محرمش هم طور دیگر بود … عزیزتر شد برای مان … محرم برای امروزمان درس های تازه دارد. انگار هرسال نه محرم تکراری می شود، نه حسین، نه درسش و نه مشقش … باز هم آمده معلم مان باشد. تازه امسال حسین زهرا، بیشتر از همیشه جوش مان را می زند.. «حریص علیکم»اند این طایفه … «بالمومنین رئوف رحیم»اند این قافله … اگر مهمان شان باشی، دیگر ببین برایت چه می کنند … از همه چیزشان می زنند که تو را اکرام کنند آن هم بالاتمام … نمی گذارند خم به ابروئی بیفتد … راضی نمی شوند دوستدارشان، در معرض ناخوش احوالی قرار بگیرد … راضی نمی شوند خاری به پائی رود … آخر، حسین هم قبل رفتن خار های بیابان را جمع کرد.
پس امسال بیشتر از همیشه، هوای هوادارانش راداشته باشیم … اصلا حسین خود را شایسته نهایت بلا و ابتلا کرد تا ما را مرهون رزق شفاعتش کند. یوم الورود … از این کرم و اکرام بالاتر! … همین است که روضه حسین خودش به تنهائی پر«شور» است … فقط راه عشقبازی را باید بلد باشیم تا درخور حسین شویم … بدانیم حسین پر از واقعه است، پس «اذا وقعت الواقعه» برای هروقت مان روضه ای دارد مکشوفه و سرباز … هم «ثلة من الاولین» دارد و هم «قلیل من الاخرین» … هم قاسم بن الحسن علوی دارد، هم قاسم ابن الحسن سلیمانی … همین است که حسین برایمان حسین شده. آخر یک سال است و یک محرم. یک دنیاست و یک حسین …
انتهای پیام/
به گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان، عاشورای حسین در راه است. عزیز فاطمه، چند روزی است به کربلای وصال و فراق رسیده است … حسین، راه آسانی انتخاب نکرده، بل سخت ترین ها را به جان خریده، نه برای خود که برای آزادی و شرافت و حقیقت انسان: انسان بودن، انسان ماندن و انسان رفتن … تازه! سخت تر هم کرده آن گاه که نه خود، که هر که خودی است و مشق آزادگی کرده را، همسفر راه نموده … حالا در این وانفسا، کسانی داد می زدند و یقه پاره می کردندو انذارش می دادند که "حج را رها کرده ای؟! جان شیرین به خطر انداخته ای؟! دیگرانی را هم با خود به مهلکه برده ای؟! رها کن این راه و رای را … دو روز دنیا را به چه ارزش که جان پرارزش را به سختی و تلخی اندازی …
بنشین! بمان! حج بگذار و تلخی و سختی و درشتی وا بنه! همه آنچه می خواهی را آرام با خدایت نجوا کن! گوشه مسجدالحرام بنشین و بگو با او هر آنچه که دل تنگت می خواهد! از خودش بخواه! تو که عرفه خوانی! اگر خیرت باشد می دهندت و اگر نباشدت که تو تکلیف تمامی … "
وای وای وای … چه جملات آشنایی! برای نیامدن چقدر حجت بزک کرده پیدا می کنند، اما نمی دانند که برای راهی شدن، باید دلی ساخته باشی پر از حسین و زینب … از گل علی و فاطمه. وه! چه در کمیابی..
«فالله خیر حافظا» را خواندند؛ زینب برای حسین و حسین برای زینب … دل های آماده آمدند و وامانده ها ماندند مثل همیشه..
حسین مسافر شد، حسین مهاجر شد … آمد که حجت تامه شود برای هر مردد وامانده ای … آمد که آفتاب تمام شود برای هر خیمه شب باز ی … آمد که سجاده نشین ها قیمت بازار بندگی را لوث نکنند … آمد که گوشه نشینان، ملاک زهد و تهجد نشوند … آمد که قاریان و تالیان، تراز مسلمانی نگردند … آمد که، ولی نشناس ها نرخ بازار عاشقی نشکنند … آمد که آفتاب پرست ها، قبله نما نشوند … آمد که مذاکره، نسخه بدل مجاهده نشود … آمد که مصلحت اندیشان، ولی نشناس، تقیه جاری نکنند … آمد که کاسبان بهانه و توجیه، دکان باز نکنند … آمد … آمد … آمد تا حقیقت، قیمت جان پیدا کند و حقیقت جوئی، جانبازی؛ آمد که سرمشق را تا به انتهای «تحریر شد» امضا کند … و عجب آن که با خونش، امضای آن شد … هر چند مقطع و تکه تکه … هر تکه اش جائی و هر آیه اش، گوشه ای … انگار آن گاه که عرفه می خواند همه این تکه ها را می دیده:
«ای خدای من! شهادت می دهم با حقیقت ایمانم و یقین های قطعی و محکمی که دارم و توحید خالص و آشکارم و اعماق پنهانی وجودم، و آویزه های راه های نور چشمم، و چین های صفحه پیشانی ام، و روزنه های راه های نفسم، و پره های نرمه تیغه بینی ام، و حفره های پرده شنوایی ام، و آنچه که بر آن بر هم نهاده دو لبم، و حرکت های زبانم، و جای فرورفتگی سقف دهانم، و محل روییدن دندانهایم، و آن قسمت از زبانم که با آن می چشم، و آنچه درون جمجمه ام قرار دارد و مجرای عبور غذا در میان گردنم، و آنچه را قفسه سینه ام در برگرفته، و بند های پی شاهرگم، و آویخته های پرده دلم، و قسمت های مختلف کبدم، و آنچه را در برگرفته غضروف های دنده هایم، و جایگاه مفاصلم، و پیوستگی عضلاتم، و اطراف انگشتانم، و گوشتم، و خونم، و مویم، و پوستم، و عصبم، و نایم، و استخوانم، و مغزم، و رگهایم و تمام اعضایم، و آنچه در ایام شیرخوارگی بر آن ها بافته شد … »
چقدر حروف مقطعه ح س ی ن جانسوز است … انگار می خواست با تکه تکه وجودش «قل هو الله» بخواند … انگار می خواست حد و مرز «ثم استقاموا» را یادمان بدهد … انگار می خواست غایت «کدحا» را معنا ببخشد … انگار می خواست «من یتق الله» را تفسیر کند تا راه سعادت در «یجعل له مخرجا» خوب روشن شود … انگار می خواست «عند ربهم یرزقون» را مقابل «فی طغیانهم یعمهون» شان به رخ بکشد … انگار می خواست «استعینوا بالصبر و الصلوه» را تجلی بخشد، انگار می خواست «رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه» و «رجال لا تلهیهم … » را از اشباه رجال دنیاپرست و دنیاخوار به ما بشناساند … و انگار می خواست بهای بهشت را به بالاترین قیمت خود برساند …
قیمت جان، قیمت جوان، قیمت حنجر بریده، قیمت گلوی نو رسیده، قیمت برادر، قیمت سر که سرنگون شده … و از همه سخت تر قصه پرغصه معجر و گوش واره و گوش پاره … حسین هرچه داشت خرج ما کرد و محرم مان را نو نوار … انگار آرام آرام به گوش محرم چیزهائی خواند و در دلش ودیعه هائی نهاد … گفت که محرم مواظب مان باشد و هوای مان را داشته باشد … ما را به محرم سپرد و او را به خدا …
حالا قرن هاست حسین و وفاداران کویش با هلال محرم، نسیم جان افزا می بخشندمان، حال مان را تازه می کنند، روح به ما می بخشند، تیمارداری مان می کنند، به درددل مان گوش می دهند، محرم اسرارمان اند، از ما خسته نمی شوند، هر چقدر بد باشیم و از خانه دل فرار کنیم، باز می آیند دنبال مان، نازمان را می کشند و برمان می گردانند …
خیمه محرم چهارطاق باز است، بزرگ و کوچک نمی شناسد، مرد و زن ندارد، کهتر و مهتر بی معناست، با همه رفیق است، آخر حسین ما را به محرم سپرده است و نیک می دانیم یک سال است و یک محرم ….
طرفه آنکه همان حسین که اسوه جانبازی در راه حقیقت است، به وقت جنگاوری مقابل طاغوت و باطل، همه چیز خود و اهلش را با دست و دلبازی تمام فدا می کند و ذره ای مردد نیست اما … اما … در کنار یاران و دوستداران، بسان «عزیز علیه ما عنتم» آن چنان هوای شان را دارد که ذره ای آسیب و خطر به آن ها نرسد … سپر است برایشان … دستگیر است به جان شان … روح و ریحان است برایشان … بیشتر از خودشان، برایشان حرص و جوش می زند، آرام ندارد اگر آرام نباشند … برایشان پدری می کند و برادری … اصلا حسین را به همین نشانی به ما نشان داده اند: غم خوار، مشفق، مرهم … روح و روان، آرام جان … به همین نشانی برویم دقیقا به کوی حسین و محله حسینیان می رسیم که اهالی«رحماء بینهم» اند … می خواهیم حسینی باشیم همین راه را برویم:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
محرم ماه عشقبازی ماست، هر چقدر ببینیمش، هر چقدر بشنویمش و هر چقدر ببوئیمش باز تمام نمی شود، تشنه تر می شویم و عطش مان بیشتر … رسوائی مان عالمگیر شده … شوریده سری و آشفته حالی، ما را انگشت نما کرده … اصلا تا می گویند واله و شیدا، همه نشانی محله ما را می دهند … خیلی قبل از تر اینکه بیاید، دل مان را برایش چراغانی می کنیم، سرازپا نمی شناسیم، شمارش معکوس می گذاریم … از کی؟ از بعد تمام شدنش … منتظریم آخر …
عاشورای محرم هم دارد می آید … امسال مان همه چیزش فرق داشت، محرمش هم طور دیگر بود … عزیزتر شد برای مان … محرم برای امروزمان درس های تازه دارد. انگار هرسال نه محرم تکراری می شود، نه حسین، نه درسش و نه مشقش … باز هم آمده معلم مان باشد. تازه امسال حسین زهرا، بیشتر از همیشه جوش مان را می زند.. «حریص علیکم»اند این طایفه … «بالمومنین رئوف رحیم»اند این قافله … اگر مهمان شان باشی، دیگر ببین برایت چه می کنند … از همه چیزشان می زنند که تو را اکرام کنند آن هم بالاتمام … نمی گذارند خم به ابروئی بیفتد … راضی نمی شوند دوستدارشان، در معرض ناخوش احوالی قرار بگیرد … راضی نمی شوند خاری به پائی رود … آخر، حسین هم قبل رفتن خار های بیابان را جمع کرد.
پس امسال بیشتر از همیشه، هوای هوادارانش راداشته باشیم … اصلا حسین خود را شایسته نهایت بلا و ابتلا کرد تا ما را مرهون رزق شفاعتش کند. یوم الورود … از این کرم و اکرام بالاتر! … همین است که روضه حسین خودش به تنهائی پر«شور» است … فقط راه عشقبازی را باید بلد باشیم تا درخور حسین شویم … بدانیم حسین پر از واقعه است، پس «اذا وقعت الواقعه» برای هروقت مان روضه ای دارد مکشوفه و سرباز … هم «ثلة من الاولین» دارد و هم «قلیل من الاخرین» … هم قاسم بن الحسن علوی دارد، هم قاسم ابن الحسن سلیمانی … همین است که حسین برایمان حسین شده. آخر یک سال است و یک محرم. یک دنیاست و یک حسین …
انتهای پیام/
AI Chatbot
💬 Hi! Want to know more about “حسین خود را شایسته نهایت بلا کرد تا ما را مرهون رزق شفاعتش کند”? I’m here to guide you.